هرچه می خواهد دل تنگت
...من غریبه دیروز ،آشنای امروز، و فراموش شده فرداهایم
شقایق گفت :با خنده نه بیمارم، نه تبدارم اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب می گفت شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش افتاده بود-اما- طبیبان گفته بودندش اگر یک شاخه گل آرد ازآن نوعی که من بودم بگیرند ریشه اش را و بسوزانند شود مرهم برای دلبرش آندم شفا یابد چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده و یک دم هم نیاسوده، که افتاد چشم او ناگه به روی من بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و به ره افتاد و او می رفت و من در دست او بودم و او هرلحظه سر را رو به بالاها تشکر از خدا می کرد پس از چندی هوا چون کورۀ آتش، زمین می سوخت و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟ در این صحرا که آبی نیست به جانم هیچ تابی نیست اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من برای دلبرم هرگز دوایی نیست و از این گل که جایی نیست خودش هم تشنه بود اما! نمی فهمید حالش را چنان می رفت و من در دست اوبودم و حالامن تمام هست او بودم دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟ نه حتی آب،نسیمی در بیابان کو ؟ و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت که ناگه روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر او کم شد دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد- آنگه - مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت نشست و سینه را با سنگ خارایی زهم بشکافت زهم بشکافت صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد زمین و آسمان را پشت و رو می کرد و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را به من می داد و بر لب های او فریاد که تو تاج سرم هستی دوای دلبرم هستی بمان ای گل" ومن ماندم نشان عشق و شیدایی و با این رنگ و زیبایی و نام من شقایق شد در شهر ترانه هایم به دنبال اکسیر میگردم٬ اکسیری از عشق تا بتوانم قلب مرده ام را به زندگی ابدی پیوند بزنم ٬به روزگاری دور از سردی و سیاهی. اکسیری که نور زندگی را بر آسمان آبی بی کران بتاباند و هر شب روزنه های بهشت را بر گنبد کبود نمایان سازد و انگاه دوباره عطر گل یاس از کوچه های صداقت بلند شود و بوی متعفن دروغ را از بین ببرد، اکسیری که شفابخش پرندگان بال شکسته باشد تا دوباره نغمه ی «عشق» را در اوج آسمان بسرایند
ادیسون در سنین پیری پس از كشف لامپ، یكی از ثروتمندان آمریكا به شمار میرفت و درآمد سرشارش را تمام و كمال در آزمایشگاه مجهزش كه ساختمان بزرگی بود هزینه می كرد. در همین روزها بود كه نیمه های شب از اداره آتش نشانی به پسر ادیسون اطلاع دادند، آزمایشگاه پدرش در آتش می سوزد و حقیقتا كاری از دست كسی بر نمی آید و تمام تلاش ماموان فقط برای جلوگیری از گسترش آتش به سایر ساختمانها است. آنها تقاضا داشتند كه موضوع به نحو قابل قبولی به اطلاع پیرمرد رسانده شود. پسر با خود اندیشید كه احتمالا پیرمرد با شنیدن این خبر سكته می كند و لذا از بیدار كردن او منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با کمال تعجب دید كه پیرمرد در مقابل ساختمان آزمایشگاه روی یك صندلی نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره می كند. ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را دید و با صدای بلند و سر شار از شادی گفت: پسر تو اینجایی؟ می بینی چقدر زیباست! رنگ آمیزی شعله ها را می بینی؟ حیرت آور است! من فكر می كنم كه آن شعله های بنفش به علت سوختن گوگرد در كنار فسفر به وجود آمده است! وای! خدای من، خیلی زیباست! كاش مادرت هم اینجا بود و این منظره زیبا را می دید. كمتر كسی در طول عمرش امكان دیدن چنین منظره زیبایی را خواهد داشت! نظر تو چیست پسرم؟ پسر حیران و گیج جواب داد: پدر تمام زندگیت در آتش می سوزد و تو از زیبایی رنگ شعله ها صحبت می كنی؟ چطور میتوانی؟ من تمام بدنم می لرزد و تو خونسرد نشسته ای؟ پدر گفت: پسرم از دست من و تو كه كاری بر نمی آید. مامورین هم كه تمام تلاششان را می كنند. در این لحظه بهترین كار لذت بردن از منظره ایست كه دیگر تكرار نخواهد شد! در مورد آزمایشگاه و باز سازی یا نو سازی آن فردا فكر می كنیم! الآن موقع این كار نیست! به شعله های زیبا نگاه كن كه دیگر چنین امكانی را نخواهی داشت! فردا صبح ادیسون به خرابه ها نگاه کرد و گفت: " ارزش زیادی در بلا ها وجود دارد. تمام اشتباهات ما در این آتش سوخت. خدا را شکر که می توانیم از اول شروع کنیم." توماس آلوا ادیسون سال بعد مجددا در آزمایشگاه جدیدش مشغول كار بود و همان سال یكی از بزرگترین اختراع بشریت یعنی ضبط صدا را تقدیم جهانیان نمود. آری او گرامافون را درست یك سال پس از آن واقعه اختراع کرد. اول سلام. خوبین؟؟؟ بچه ها جونم بازم دوران دوری شروع شد. پس فردا باید برم و تا چن ماهه دیگه نمی تونم آپ دیت کنم. دوری از دنیای وب و وبلاگ برام سخت و طاقت فرساست ولی خب... چاره چیه رفتنی باید بره. واسه این پستم هر کاری کردم که یه موضوع خوب بنویسم نشد. دیگه مغزم ارور می ده . دیگه این بدبختم جوابم کرده. تو این مدت به بعضی از شما دوستای گلم زحمت زیادی دادم مخصوصا دوست گلم نویسنده وبلاگ خاطرات دانشجویی. آقای دکتر ازتون ممنونم به خاطره همه چیز.بچه ها جونم من هر باری که رو میارم به دنیای اینترنت با یه افراد خاصی گرم و صمیمی میشم با یعضی ها هم رابطه ام سرد و ... میشه. دفعه پیش که داشتم میرفتم اسم خیلی ها رو گفتم و ازشون به خاطره لطف هایی که بهم داشتن تشکر کردم. کسایی که دیگه پیشم نیستن. ولی دوستایی گلی مث شما هنوز پیشمین . اگه اون ته ته های مغزتون یه جای کوچولو هست اسم منو هم توش بنویسین که فراموش نکنین. البته من نباید انتظار داشته باشم که فراموش نشم.آدمها خدا رو هم فراموش می کنن چه برسه یه دوست نتی. ولی من فراموشتون نمی کنم. دوستتون دارم (راستی من کامنت های قشنگتون رو چک می کنم اگر چه نتونم آپ بکنم ولی به وبلاگاتون سر می زنم.) به قول شاعر: برگها همه ریختن ولی شاخه هست، کم کم باید بار بست، باید برگردیم خونه هامون"یا همون خوابگاه" ساک به دست، چیزی که مونده یه خاطرست.... کوله بارت بربند! شايد اين چند سحر فرصت آخر باشد! که به مقصد برسيم, بشناسيم خدا.. و بفهميم که يک عمر چه غافل بوديم.. مي شود آسان رفت, مي شود کاري کرد که رضا باشد او.. اي سبکبال, در اين راه شگرف در دعاي سحرت, در مناجات خدايي شدنت, هرگز از ياد مبر... من جامانده بسي محتاجم!!! خسته ام ... خسته .... . نمی دونم چرا امروز از اول صبح دلتنگم. نه امروز نه. چن روزی میشه که دلتنگم. خیلی هم دلتنگم . نمی دونم چرا اینا رو اینجا می نویسم . شاید به خاطره این باشه که یه خورده آروم شم. دلم می خواد زار بزنم و گریه کنم ولی حتی نای گریه کردنم ندارم. کاش می شد برم بیرون . توی یه خیابونی که هیچ کس ،هیچ کس نباشه . خیابونی که تهش معلوم نباشه کجاست. بدو ام و گاه آروم راه برم. و باد خنکی بزنه صورتم و به صدای سکوت گوش کنم و از بودن لذت ببرم. کاش می شد... خیلی خستم . از موندن . از بودن. کاش میشد خوابید. سالهای سال خوابید . تا این خستگی از تن بره. چن روز دیگه باید برم. چن روز دیگه کلاس ها شروع میشه و باید بشینیم پای درس و مشق و ... . نمی دونم چرا نمی خوام برم. نمی دونم چرا وقتی یادم می افته که باید برم میریزم بهم. می دونم چرت و پرت می گم . انتظار ندارم کسی این اراجیف منو بخونه همش به خاطره اینه که دلمو خوش کنم. وای که چه قدر دلمان خوش است.... دلم می خواد به هیچ فکر نکنم ، فکر نکنم ساکت باشم و ساعتها به یه گوشه زل بزنم و گریه کنم. داره از خودم بدم میاد. شرمنده ام بهتره برم. نبودم بهتره . بای مژده ................... مژده .............................مژده اگه بدونین امروز چه روزیه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آفرین همون طوری که از موضوع پستم برداشت میشه ........امروز روزیه که خدا لطف و مهربونیش رو به زمینی ها ثابت کرد و ...و .... یه دختر خوشگل (یعنی منو) برکتی برا زمینی ها فرستاد آنییا خانم نوزده سال پیش آنییا جوووووووووووووووون عزیزم تولدت مبارک تولد تولد تولدت مبارک مبارک مبارک تولدت مبارک بیا بندازیم امشب یه عکس یادگاری همین شب که شکفتی مثل گل بهاری تولد تولد تولدت مبارک مبارک مبارک تولدت مبارک اشک شادیه شمعو نگاه کن که واست میچکه چیکه چیکه کام همرو بیا شیرین کن بیا کیکو ببر تیکه تیکه همه جمع شده اند دور تو امشب گل بوسه میدن که بشینی در جشن تولدت عزیزم همه انگشترن تو نگینی نگاه کن کادو هارو نگاه باد کنکارو همه افسون و رنگی عجب شب قشنگی تولد تولد تولدت مبارک خوب خوب می دونم اول کیک بعد کادوووو بچه ها ماه رمضونه کیک باشه واسه بعد افطار بچه ها جووووووووونم تا می تونین از خودتون پذیرایی کنین . ببخشید دنیای مجازیه دیگه . بیشتر از این می خواستم بهتون برسم ولی خب نمی شه ...اگه چیزی کم و کسر داشتین به فرشته مهربون بگین بهتون بده خوب دیگه عزیزای من . خیلی خوشحال شدم تشریف آوردین و تولد منو با حضورتون رنگین کردین دوستتون دارم راستی امروز تولد عسل هم هست به اونم تبریک میگم .اینم واسه اون خدايا كفر نمي گويم، پريشانم، چه مي خواهي تو از جانم؟! مرا بي آنكه خود خواهم اسير زندگي كردي، خداوندا! اگر روزي ز عرش خود به زير آيي لباس فقر پوشي غرورت را براي تكه ناني به زير پاي نامردان بياندازي و شب آهسته و خسته تهي دست و زبان بسته به سوي خانه بازآيي زمين و آسمان را كفر مي گويي نمي گويي؟! خداوندا! اگر در روز گرما خيز تابستان تنت بر سايه ي ديوار بگشايي لبت بر كاسه ي مسي قير اندود بگذاري و قدري آن طرف تر عنارت هاي مرمرين ببيني و اعصابت براي سكه اي اين سو و آن سو در روان باشد زمين و آسمان را كفر مي گويي نمي گويي؟! من این شعر رو فقط برا این که جالب بود زدم خدا جون دلیل بر ناشکری ام نذار ببخشید مولایم سخت است دنیای بی تو، سخت است دیدن دیگان همه و حس گمگشته بودن دیده ای میان آنها، اینکه بدانی وجود غریب میان نگاههای همه هست و هنوز هم ترانه غربت سر می دهد آقایم وقتی لحظه ای به جای قاب احساس تو می نشینم سنگینی نفس هایم قلبم را می فشارد . کاش می دانستم وقتی با خدا نجوا می کنی به او چه می گویی؟! از ما شکوه می کنی ؟ یا باز هم چشمهای مهربانت را روی قبح زشتی اعمالمان می بندی و به مهربانی پدری بیشتر دعایمان می کنی؟!.... التماست می کنم وقت دعا، ای سلیمانا نگاهی کن به مور من نمی دانم چه حالی می شوی ، چون کنی پرونده ما را مرور . مهدی جان ،باور کن ما بی گناه گناه می کنیم مهدی جان ،باور کن ما بی گناه ،گناه می کنیم اگر قلبت را می لرزانیم ،اگر بی صدا مروارید های اشک از چشمان صدف گونه ات می لغزد و اگر دوباره صبر می کنی و دوباره به کودکی عقلمان تبسم پدرانه می زنی، این بار زیر باران گلهای سرخ خداوند بایست و با همه قلب نیلوفری ات از خداوند بخواه که برای التیام زخم های یاس هم که شده ،باران وجود ترا برای گلبرگ های زخمی قلبمان بفرستد و بخواهد که شبنم عطر وجودت شمیم گلبرگ بودنمان را لطافت بخشد چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی آقای من آنقدر هستی که به بودنت عادت کرده ایم تا جایی که فراموش کرده ایم تو را میان همۀ لحظه های زندگیمان داریم، مثل تنفسی که تا هست هست و فراموش می شود ؛ اما اگر لحظه ای نباشد....... انگار هیچ چیز نیست جز یک دنیا نیاز برای یک لحظه بودنش. مهربون آقا شاید از یادمون رفتی ولی هرگز از یادت نرفتیم ؛ تو هنوز هم منتظری بیشتر از انتظار ما، خیلی بیشتر. عمریست که از حضور او جا ماندیم در غربت سرد خویش تنها ماندیم او منتظر ماست که ما برگردیم ماییم که در غربت کبری ماندیم به روي اجتماع بغض حسرت گاز اشك آور بياندازيم بيا با خود بيانديشيم اگر يك روز تمام جاده هاي عشق را بستند اگر يكسال چندين فصل برف بي كسي آمد اگر يك روز نرگس در كنار چشمه غيبش زد اگر يك شب شقايق مرد تكليف دل ما چيست ؟ و من احساس سرخي مي كنم چنديست ومن از چند شب پيشتر خوابم نزول عشق را ديدم چرا بعضي براي عشق دلهاشان نمي لرزد چرا بعضي نمي دانند كه اين دنيا به تار موي يك عاشق نمي ارزد چرا بعضي تمام فكرشان ذكراست و در آن ذكر هم ياد خدا خالي است و گويي ميوه ي اخلاصشان كال است چرا شغل شريف و رايج اين عصر رجالي است چرا در اقتصار راكد احساس اين مكاره بازاران صداقت نيز دلالي است كاش مي شد لحظه اي پرواز كرد حرفهاي تازه را آغاز كرد كاش مي شد خالي از تشويش بود برگ سبزي تحفه ي درويش بود كاش تا دل مي گرفت و مي شكست عشق مي آمد كنارش مي نشست كاش با هر دل , دلي پيوند داشت هر نگاهي يك سبد لبخند داشت كاش لبخندها پايان نداشت سفره ها تشويش آب ونان نداشت كاش مي شد ناز را دزديد و برد بوسه رابا غنچه هايش چيد و برد كاش ديواري ميان ما نبود بلكه مي شد آن طرف تر را سرود كاش من هم يك قناري مي شدم درتب آواز جاري مي شدم آي مردم من غريبستاني ام امتداد لحظه اي بارانيم شهر من آن سو تر از پروازهاست در حريم آبي افسانه هاست شهر من بوي تغزل مي دهد هركه مي آيد به او گل مي دهد دشتهاي سبز , وسعتهاي ناب نسترن , نسرين , شقايق , آفتاب باز اين اطراف حالم را گرفت لحظه ي پرواز بالم را گرفت از سروده های دکتر محمود انوشه عزیزم (استاد خیلی چاکرتیم لیلی نام تمام دختران ایران زمین است پيش از اينها فكر ميكردم خدا خانه اي دارد ميان ابرها مثل قصر پادشاه قصه ها خشتي از الماس وخشتي از طلا پايه هاي برجش از عاج وبلور بر سر تختي نشسته با غرور ماه برق كوچكي از تاج او هر ستاره پولكي از تاج او اطلس پيراهن او آسمان نقش روي دامن او كهكشان رعد و برق شب صداي خنده اش سيل و طوفان نعره توفنده اش دكمه پيراهن او آفتاب برق تيغ و خنجر او ماهتاب هيچكس از جاي او آگاه نيست هيچكس را در حضورش راه نيست پيش از اينها خاطرم دلگير بود از خدا در ذهنم اين تصوير بود آن خدا بي رحم بود و خشمگين خانه اش در آسمان دور از زمين بود اما در ميان ما نبود مهربان و ساده وزيبا نبود در دل او دوستي جايي نداشت مهرباني هيچ معنايي نداشت هر چه مي پرسيدم از خود از خدا از زمين، از آسمان،از ابرها زود مي گفتند اين كار خداست پرس و جو از كار او كاري خطاست آب اگر خوردي ، عذابش آتش است هر چه مي پرسي ،جوابش آتش است تا ببندي چشم ، كورت مي كند تا شدي نزديك ،دورت مي كند كج گشودي دست، سنگت مي كند كج نهادي پاي، لنگت مي كند تا خطا كردي عذابت مي كند در ميان آتش آبت مي كند با همين قصه دلم مشغول بود خوابهايم پر ز ديو و غول بود نيت من در نماز و در دعا ترس بود و وحشت از خشم خدا هر چه مي كردم همه از ترس بود مثل از بر كردن يك درس بود مثل تمرين حساب و هندسه مثل تنبيه مدير مدرسه مثل صرف فعل ماضي سخت بود مثل تكليف رياضي سخت بود تا كه يكشب دست در دست پدر راه افتادم به قصد يك سفر در ميان راه در يك روستا خانه اي ديديم خوب و آشنا زود پرسيدم پدر اينجا كجاست گفت اينجا خانه خوب خداست! گفت اينجا مي شود يك لحظه ماند گوشه اي خلوت نمازي ساده خواند با وضويي دست ورويي تازه كرد با دل خود گفتگويي تازه كرد گفتمش پس آن خداي خشمگين خانه اش اينجاست اينجا در زمين؟ گفت آري خانه او بي رياست فرش هايش از گليم و بورياست مهربان وساده وبي كينه است مثل نوري در دل آيينه است مي توان با اين خدا پرواز كرد سفره دل را برايش باز كرد مي شود درباره گل حرف زد صاف و ساده مثل بلبل حرف زد چكه چكه مثل باران حرف زد با دو قطره از هزاران حرف زد مي توان با او صميمي حرف زد مثل ياران قديمي حرف زد ميتوان مثل علف ها حرف زد با زبان بي الفبا حرف زد ميتوان درباره هر چيز گفت مي شود شعري خيال انگيز گفت.... اين خداي مهربان و آشناست دوستي از من به من نزديك تر از رگ گردن به من نزديك تر…. به نام رب ساطع آفريدگار قاطع. ،نه هنوز نه،از اين زندگاني دلم چركين است. تا كنون كاري نكرده ام كه سوز دل را خاموش كند و صفاي روح را به من برگرداند . نظر افكندم كه نديدم وكجا دست كشيدم كه نرسيدم گاو ما ما مي كرد گوسفند بع بع مي كرد سگ واق واق مي كرد و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند. موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند. ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد.پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند.پتروس در حال چت كردن غرق شد. براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود .ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبري و مسافران قطار مردند. اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند. او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد. او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديكر در كتاب هاي دو روز مانده به پايان عمر تازه فهميد كه هيچ زندگی نكرده است، تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود. پريشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بيشتری از خدا بگيرد، داد زد و بد و بيراه گفت، خدا سكوت كرد، جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سكوت كرد، آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد. به پر و پای فرشته و انسان پيچيد، خدا سكوت كرد، كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد، دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت: "عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت، تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادی، تنها يك روز ديگر باقی است، بيا و لااقل اين يك روز را زندگی كن." لا به لای هق هقش گفت: "اما با يك روز... با يك روز چه كار می توان كرد؟ ..." او مات و مبهوت به زندگی نگاه كرد كه در گودی دستانش میدرخشيد، اما میترسيد حركت كند، میترسيد راه برود، میترسيد زندگی از لا به لای انگشتانش بريزد، قدری ايستاد، بعد با خودش گفت: "وقتی فردايی ندارم، نگه داشتن اين زندگی چه فايدهای دارد؟ نميدانم !بگذار اين مشت زندگی را مصرف كنم." آن وقت شروع به دويدن كرد، زندگی را به سر و رويش پاشيد، زندگی را نوشيد و زندگی را بوييد، چنان به وجد آمد كه ديد میتواند تا ته دنيا بدود، می تواند بال بزند، میتواند پا روی خورشيد بگذارد، می تواند .... او در آن يك روز آسمانخراشی بنا نكرد، زمينی را مالك نشد، مقامی را به دست نياورد، شرکتی را تاسیس نکرد، اما ... اما در همان يك روز دست بر پوست درختی كشيد، روی چمن خوابيد، كفش دوزدكی را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايی كه او را نمیشناختند، سلام كرد و برای آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد، او در همان يك روز آشتی كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد. او در همان يك روز زندگی كرد. فردای آن روز فرشتهها در تقويم خدا نوشتند: "امروز او درگذشت ، كسی كه هزار سال زيست!" امروز را از دست ندهید، آیا ضمانتی برای طلوع خورشید عمر فردايمان وجود دارد!؟ و سالهاست که زن عشق می کارد و کینه درو می کند زن عشق می کارد و کینه درو می کند دیه اش نصف دیه توست و مجازات گناهانش با تو برابر می تواند تنها یک همسر داشته باش و تو مختار به اختیار چهار همسر هستی برای ازدواجش در هر سنی اذن پدر لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانون گذار می توانی ازدواج کنی او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی او درد می کشد و تو نگرانی که مبادا کودکت دختر باشد او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی می بینی او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر؟ او هر روز متولد می شود،عاشق می شود،مادر می شود ، پیر می شود و میمیرد و قرن هاست که او عشق می کارد و کینه درو می کند چرا که در چین و چروک های صورت مردش به جای گذشت زمان، جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش ،گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد،سینه ای را به یاد می آورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند و اینها همه کینه است که کاشته می شود و در قلب مالامال از درد .... واین رنج است.! (همان طوری که علم می گه انسان 46 عدد کروموزوم داره که 23 تا از پدر و 23 تا هم از مادر گرفته شما می گی پدر و مادر یه سهمی از بچه اشون دارن؟؟؟ نه این طور نیست مادر نه ماه بچه اش رو تو شکمش حمل می کنه ،نه ماه درد،نه ماه سختی بعد حالا همه اینها یه طرف درد زایمان هم یه طرف بعد از به دنیا اومدن بچه دو سال بهش شیر می ده شب و نصفه شب وقتی بچه از خواب بیدار می شه و گریه می کنه این مادر که بیدار می شه و درد بچه اش رو درمون می کنه که آیا گرسنه است، جایی اش درد می کنه،خودش رو کثیف کرده و و و و هزار دلیل دیگه که مادر حق بیشتری رو بچه اش داره در حالی که... اگه یه زن و مردی بخوان از هم طلاق بگیرن بچه ماله پدرش هست و توش حرفی نیست.. غیر اینه یا نه وقتی پدری می میره بچه برای پدر بزرگش(پدر پدر)هست و این وسط مادر.... هیچی باورتون میشه حتی اگه پدر بزرگ نداشته باشه مادر بزرگ یا عمو سرپرستی بچه رو به عهده می گیرن و کسی نیست که بگه پس این مادر چی این مادر حقی نداره اون فقط 23تا کروموزوم بقیه رو نداده ..... خودتون قضاوت کنین این حق یه زن؟ این انصاف؟قضاوت با شما..... يک پسر خوب امضاء گواهي نامه اش خشک نشده به رانندگي خانمها گير نميدهد يه پسرخوب کمتربا اين جمله مواجه ميشود''مشتري گرامي دسترسي شمابه اين سايت مقدورنمي باشد'' يه پسر خوب بعد از تک زنگ سراغ تلفن نميره يه پسر خوب عکس الکسندروگراهام بل رو قاب نميکنه بزنه تو اتاقش یه پسر خوب پشت چراغ قرمز با ديدن يه خانم رديف چشماش مثه چراغهاي فولکس نميزنه بيرون يه پسر خوب روزي چند بار به سازندگان ياهو مسنجر لعنت ميفرسته يه پسر خوب سر کلاس تا شعاع 3 متريِ هيچ خانمي نميشينه يه پسر خوب وقت برگشتن به خونه ماشينش بوي ادکلن زنونه نميده يه پسر خوب هيچ وقت پاي تلفن از اين کلمات استفاده نميکنه:''ساعت چند'' ''کي مياي'' ''کجا'' ''دير نکني يا يه پسر خوب وقتي مياد خونه قرمزي رژ در هيچ نقطه از صورتش مشاهده نميشه يه پسر خوب زماني که کسي ميخواهد از عرض خيابان عبور کند تعداد دنده را از 1 به 4 ارتقاء نداده و قصد جان عابر را نميکند يه پسر خوب زماني که يک دختر خانم راننده ميبيند ذوق زده نشده و در صدد عقده اي بازي بر نمي آيد يه پسر خوب که ژيان سوار ميشود روي بنز همسايه با سوئيچ ماشين نقاشي نميکشد يه پسر خوب زماني که تصادف ميکند همانند قبائل زامبي وحشي بازي در نمي آورد يه پسر خوب هر روز بعد از کلاس درس به نمايندگي از راهداري و شهرداري خيابانهاي شهر را متر نميکند يه پسر خوب به محض ديدن يک دختر خانم متين با شلوار برمودا و مانتو تنگ کوتاه و شال باز دهانش به سان آبشار و چشمانش همانند چشمان وزغ نميشود يه پسر خوب دکمه هاي پيراهنش را از يک متر زير ناف تا زير چانه کاملا بسته و با سنجاق قفلي محکم ميکند يه پسر خوب به محض ديدن دختر همسايه رنگش لبوي شده و چشمش را به آسفالت ميدزود يه پسر خوب روزي 10بارهوس بردن نذري به دم در خانه همسايه که تصادفا دختر دم بخت دارند را نميکند يه پسر خوب 5ساعت در حمام آهنگ جواد يساري نخوانده وبراي همسايگان آلودگي صوتي ايجاد نميکند يه پسر خوب اگر درد عشق گرفت در کوي و برزن عرعر عشق نکرده و آبروي خانوادگي خود را نميبرد يه پسر خوب با دوستاني که مشکوک به چت و لا ابالي گري هستند معاشرت نميکند يه پسر خوب به جاي اينکه پول خود را در باشگاه بيليارد و گيم نت و غيره دور بريزد بهتر است حساب آتيه جوانان باز کند و به فکر 1000 سالگي خود باشد يه پسر خوب همواره به اسم خود افتخار ميکند و به هر کس که ميرسد نميگويد که بجاي اصغر به او رامتين و آرش و ... بگويند يه پسر خوب در اثر ديدن افراد غرب زده جو گير نشده و لحاف کرسيه قرمز خال خال يشمي را به پيراهن تبديل نکرده و سر زانو خود را جر نميدهد يه پسر خوب سر سفره دست به چيزي نمي زند تا همه سيرو پر از سر سفره بلند شوند و بعد شروع به غذا خوردن مي نمايد يه پسر خوب تقاضاي وسايل نا مربوطي از قبيل موبايل را از خانواده ندارد يه پسر خوب در صورتي که با نامزد خود بيرون رفت و کسي به خانم متلک گفت فورا با پليس 110 تماس حاصل مي کند يه پسر خوب براي احياي حقوق خود از زور بازو استفاده نکرده و کلمات رکيک مانند خر و الاغ به کار نميبرد يه پسر خوب از معاشرت با دوستان بسيار خودماني که عادت به بيان شوخي هاي نا مربوط از قبيل حراج لفظي عمه و همچين خواهر مادر هستند امتناع ميکند يه پسر خوب همانند خاله زنکها تلفن را قورت نداده و سالي به 12 ماه دهانش بوي تلفن نميدهد يه پسر خوب هر صدايي از قبيل قار و قور شکم اهل خانه را با صداي تلفن اشتباه نگرفته و1 متر به بالا نميپرد يه پسر خوب براي بيرون رفتن از خانه 1 ساعت جلوي آئينه نايستاده و بزک نميکند يه پسر خوب تنها جوکهايي را بيان ميکند که مورد تائيد وزارت 1) ارشاد اسلامي2) وزارت بهداشت3) وزارت مبارزه با تبعيضات استاني و ... باشد یه پسر خوب در جشنهاي فاميلي جو گير نشده و نميرقصد تا ابروي کل خاندان رابر باد دهد يه پسر خوب در مهماني هاي خانوادگي نوشدني هاي غير مجاز از قبيل ماءالشعير را تنها با رضايت نامه رسمي و کتبي پدر محترم استعمال ميکند يه پسر خوب هر زمان که عشقش کشيد با زير شلواري کردي چين پيليسه دار و يا شرت مامان دوز و رکابي همانند قورباغه به وسط کوچه نميپرد يه پسر خوب تنها براي رضاي خدا و کاهش بار سنگين ترافيک و حمل و نقل درون شهري و برون شهري هر کجا که دختر خانم يا خانمي را در رده سني 15 تا 25 سال ديد سوار کرده و به مقصد مي رساند. اگر مورد آخر نبود نتیجه میگرفتیم نسل پسر خوب منقرض شده! من نگویم که به درد دل من گوش کنید بهتر آن است که این قصه فراموش کنید عاشقان را بگذارید بنالند همه مصلحت نیست که این زمزمه خاموش کنید سخن سوختگان طرح جنون میریزد عاقلان گفته عشاق فراموش کنید آغاز می کنم کلامم را با نام مهربانی که ستارگان با خیال آسوده به او تکیه کرده اند و به یاد می آورم تمام آنچه را که ماه هاست در دل مرور می کنم تا از یادم نرود . در دهکده اندیشه ام کلبه ای ساحته بودم که نیلوفران ار غوانی هر شب مرا به پنجره محال نظاره گرم باشد . گل بوته های باغ با طراوت جوانی ام را هر صبح آبیاری می کنم ، تا وقتی نسیم از کنار کلبه ام می گذرد و به پاس ترنمی که میدانم ، میدانم که هرگز فراموش نمی کنم دنیای خیالم را ولی می دانم که فراموش می شوم از تمام یاد ها حتی از گذر نسیم . ولی نمی خواهم به پایان برسد آنچه در خیالم زندگی می کند و زنده ام نگاه می دارد . کاش می توانستم چون روحی که از قفس تن آزاد می شود ،هر روز آزاد می شدم و در کنارت به آرامشی که ماه هاست به آن دست یافته ام برسم . اما می دانی که باید برم . رفتنی باید برود . و من غریبه دیروز آشنای امروز و فراموش شده فردا هایم . راستش آن اوایل تصور هم نمی کردم که این چند ماه به این سرعت بگذرد و مناین قدر به تو عادت کنم ... آه چه زود دیر می شود. فردا آخرین روزی است که من در کنارت هستم . و دلم نرفته برایت تنگ شده . می خواهم هزاران سپاس را نثار تمامی دوستانی بكنم که در این مدت براي من شيرين ترين خاطره ها رو ساختن . اول از همه آقاي سلطانيان عزيز كه تو اين مدت واقعا من رو تحمل كردن مني كه خيلي دختره دم دمي مزاجم ولي ايشون خيلي خيلي به من لطف داشتن. دوم راوي عزيزم . دوست گلم كه خيلي خيلي دوستش دارم و تو اين مدت خيلي چيز ها رو به من ياد داد . گلم خيلي دوستت دارم . سوم مشتري هاي گل تارلا كه همشون گلن واقعا نمي شه براشون الويت قائل شد. دوستاي تارلايي من دلم براتون تنگ مي شه ( بعضي ها از دستم دلخور بودن به خاطر اين كه يه كوچولو آنتي بوي نوشتم ببخشيد ديگه خواستم يه شوخي كرده باشم ولي خداييش زياد هم اغراق نكردم ها ). سوم از دوستاي گل وبلاگي ام كه كه اسم چن تاشون رو به نمايندگي مي نويسم اول از همه راوي جونم (تاريكي شب ماله منه) دوم ونوس عزيز(روزهاي خوش از دست رفته) اوخ اوخ معصومه عزيزم(خدا و من) آقا خسرو( آنچه خدا بدان مي نازد)علي آقا يا همون جوجو ( من خدا را در قلبها مي بينم)، آقا حميد گل(ماوراي تكواندو)، آقا داريوش(شريك زندگي) ،ياسي عزيز(ياسي جون)گلاره گلم(دلم را به باد ده) حميد رضاي عزيز(ما از خاكيم و به خاك بر مي گرديم)،عزرائيل خان،كسي كه مي نويسد(دست خط من) علي آقا(عاشق حسين)،سعيد و سجاد(عصر رايانه)،جنس يخ(باران عشق) شب ، به ویرایش جانم نشسته ... جان ، به سرایش ترانه ، ترانه به اندوه ، و اندوه به دل بی تابم. پیوند میمون باران و خاک ، سبزه های هنوز را در دلم می رویاند : " می شود ماند اگر بی احساس " و من ، در تکاپوی چشمه ی سنگی ، آخرین گام های نمناکم را بر می دارم ... به سوی توحید . و مناجات نیمه شبم ، رو به جام بلورین غم می شود ... " سر ، سلامت "... آهای مژه های قندیل بسته در گردنه ی سرد انتظار ... آن هفته ها گذشت ... آن ماه ها ... آن سالها ... ( آن همه سال ) آمد ... آن صبح بی طلوع آن شام بی غروب آن جام بی شراب آن مست بی گناه آن چشم بی نگاه آن اوج بی عروج آن اشک بی عطش آن سوگ بی سیاه آن جشن بی سپید آن راه بی افق آن یار بی هنوز ... آن نو عروس شط ، با هرچه داغ که بر جان خسته داشت ،آمد... آمد ... ولی چه زود و سبک پر کشید و رفت. امروزه مد شده تا سیم کیس رو به پشت تلفن وصل میکنی و کانکت میشی اول میری وارد یه سایت جستجو مثل گوگل میشی،(حالا بگذریم که همزمانش داری پشت یاهو مسنجر و چت روم کدوم دختر بدبختی رو خر میکنی که بهت وب بده)و اولین کلمه ای که اون تو می نویسی اینه:"عکسهای مستهجن از زنان!" یا یه چیزی بدتر از این که گفتنش جایز نیست!!!!! خلاصه....اینو که نوشتی دکمه ی سرچ رو میزنی...چند دقه ناخن های مبارک رو می جوی چون سرعت کامپیوترت پائینه و نمی تونه تو رو زود به خواسته هات برسونه! بگذریم...بالاخره صفحه میاد بالا...هزار تا سایت میاد جلو روت که یکی از یکی...خلاصه میای یکی رو که از همه مخلفاتش بیشتر بود انتخاب می کنی (فیلتر شکنت هم که ماشاالله از نوع سه هزاره و تا ساله 5000گارانتیشه!) صفحه کم کم باز میشه...خیلی عجله داری... روی همه ی عکسها کلیک راست می کنی و show pictureرو میزنی! قبلش هم توی دلت به اینایی که هنوز ندیدی و دهنت برای دیدنشون آب افتاده دو تا فحش ...میدی! عکسها رو که می بینی به خودت میگی:بیچاره شوهراشون...با این زنیکه های...چیکار میکنن؟چقدر خون به جیگرشون کردن! میری تو کاره بدن زنه و... هیچ وخت هم به خودت نمیگی که:اینام ناموس یکی دیگه ان و نباید... یا لااقل به فکر آخرت کثیف خودت باشی... تنها دلیلت هم اینه که:حتما خودش خواسته عکسش تو نت پخش شه و به ما چه! امروزه دنیای ما پر شده از انسانهای فرصت طلبی که به خاطر کسب منفعت بیشتر خودشون دست به هر کاره غیر اخلاقی میزنن! تو حواستو جمع کن که توی دام شیطون گرفتار نشی... آقا جون اونا بد .تو که خوبی چرا به این عکس ها و فیلم ها نگاه می کنی اگه من و تو امثال ما خریدار این چیزا نباشن دنیامون خوشگل تر می شه .با این حرفها هم نمی تونی گناهت رو توجیه بکنی. بین تو و کسایی که این عکس رو می گیرن و اونایی که نگاه می کنن چه خوششون بیاد چه مثله تویی که غر می زنی و خودت رو مبرا از گناه می کنی هیچ فرقی نمی کنه ژاپن: به شدت مطالعه مي کند و براي تفريح ربات مي سازد! بی معرفت مگه من چی کارت کردم که هکم کردی بد کردم بهت اعتماد کردم اه ای دست بشکن یشکن که نمک نداری گوش کن کوچولو من می تونم برش گردونم عقب این وسط خودت خراب می شی این بدون من برش گردونم عقب بد می بینی پس خودت درستش کن فکر نکن من با کسی شوخی دارم ها ،امروز هم هیچ کاری نمی کنم چون می خوام خودت آدم شی سلام بچه ها خوبین ؟ خوشین؟ امیدوارم که از سر خوشی سر به وبلاگ گردی زده باشین . قدم رنجه فرمودین تشریف آوردین وبلاگ درویشانه ما ببین که چه کردم من امروز کلی آپ کردم .بعد از مدتها راستش من الان چن روزه میام بلاگفا کلی تایپ می کنم بعد به هزار و یه دلیل نمی تونم ثبت رو بزنم . امروز عقده هام رو خالی کردم کلی آپ کردم که می دونم زیاده ولی خوب اگه حوصله داشتین بخونین و آخر عمری منو با نظراتون خوشحال کنین . با تو خواهم گفت بر من چه گذشته است رفیق زندگي دفتري از خاطره هاست؛ مردی زن نگيرد عاقل است ولي اگر زني شوهر نکند ، «بيخ ريش پدرش مانده» است حالا شما باز بگو ننویس .... سلام بچه ها دلم واسه همه تون و وبلاگم تنگ شده بود اولا روز دانشجو دوما عید قربان مبارک راستش خیلی وقته که می خوام یه آپ بزنم ولی سرم انقدر شلوغه که نمی شه حالا فرصت رو غنیمت شمردم و اومدم سراغ این وبلاگ بدبخت راستش این آپم با بقیه فرق می کنه و آنتی بوی نیست راستش اومدم تا بقیه هم به من نگفتن که یه نموره عقده ای هستم یا مثل بعضی ها که خودشون می دونن کیه نگفتن که مگه تو دل نداری دلیل این رو بگم که چرا عاشق نمی شم . راستش من از این ژیگور بازی ها خوشم نمی یاد.می پرسی از چه جور ژیگور بازی هایی الان می گم از این هایی که می نویسن به گل گفتم عشق چیه به بلبل گفتم عشق چیه بابا تموم اش کنین می خوای بدونی عشق چیه بیا از من بپرس واست قشنگ می گم . تو زمونه ای که ما توش زندگی می کنیم عشق جز خیانت معنی دیگه ای نداره حالا می پرسین چرا الان عرض می کنم با یه مثال چه طورین . خوب شما فرض کنید من از خونه در اومدم و می خوام برم بازار برا خرید یه دونه روسری.سر کوچه یکی شماره می ده وقتی می خوام سوار تاکسی بشم یکی دیگه توی تاکسی یکی عاشق می شه و تا خود مغازه ای که من می خوام از اون جا خرید بکنم بدرقه ام می کنه حالا من باید عاقل باشم که به این آدمهای ..... که هر دقیقه واسه یکی تب می کنن اهمیت ندم که خوشبختانه هستم ولی به فرض محال من به یکی از اینها که هیچ علاقه ای هم ندارم زنگ بزنم و باهاش دوست بشم بعد یه مدت به یکی علاقه مند بشم و مخش رو هم بزنم اون وقت این بابا که تو این مدت یه دل نه صد دل عاشق شده بود رو ول کنم این بدبخت شکست عشقی می خوره ولی چون دلش نمی یاد به من ظلم بکنه تصمیم می گیره چون بهش خیانت شده این هم خیانت بکنه میاد میره با یکی دیگه (که اتفاقا دوستش داره البته خانمه) رفیق می شه و تلافی خیانت من رو از اون در میاره و بهش خیانت می کنه این جور می شه که سلسله وار ما هزاره سومی ها به نام عشق به همدیگه خیانت می کنیم و اسم مقدس عشق رو به گند می کشونیم به خاطر همینه که من میگم عاشق نمی شم عشق خیلی مقدش تر از اونی هست که ما تصورش رو می کنیم حالا بیاین هر کدوم یه حضرت سلیمان بشیم و از دار و درخت بپرسیم که عشق چیه بابا جون دار و درخت می دونه عشق فقط مخصوص خداست خدایی که هم همیشه پیشه ماست هم ما رو بیشتر از خودمون دوست داره ولی ما اینقدر نامردیم که نمی خوایم ببینیم ولی خداییش اونی که گفته عشق ار چشم میاد راست گفته چون اگه کسی خدا رو نبینه عاشق اش نمی شه بچه ها بیایین واقعا چشامون رو باز بکنیم و خدا رو ببینیم اون هایی که من رو واقعا می شناسن می گن خدا تو رو خیلی دوست داره آخه من هر چی از خدا می خوام بهم می ده ،هر چی باور می کنین من چیزای محال رو از خدا خواستم ولی خدا بهم داده می دونین چرا چون می بینمش چون باور دارم که خدا منو دوست داره پس بیاین باور کنین که خدا شما رو دوست داره تا خدا رو ببینیش . این شعر رو هم فراموش نکنین: روزگاری است همه عرض بدن می خواهند همه از دوست فقط چشم و دهن می خواهند دیو هستند ولی مثل پری می پوشند گرگهایی که لباس پدری می پوشند خوب طبیعی ست که یک روزه به پایان برسند عشق هایی که سر پیچ خیابان برسند
اما ! آه
"بمان ای گل
گل همیشه عاشق شد
این آزمایشگاه، بزرگترین عشق پیرمرد بود. هر روز اختراعی جدید در آن شكل می گرفت تا آماده بهینه سازی و ورود به بازار شود.
پسر تصمیم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او می اندیشید كه پدر در بدترین شرایط عمرش بسر می برد.
شانه تا شانه ی شب رفتم و تاریک شدم
نقطه کور شدم تا به تو نزدیک شدم
فصل فصل غزل تازگی از بر کردم
نور دیدم هوس عشق تو در سر کردم
سیب خوردم و تزویر تو باور کردم
از کفم رفت کتابی که من ازبر کردم
کاش دیوار زمان راه به بیغوله نداشت
زندگی بود ولی کینه در آن کومه نداشت
کاش بغضی که به دنبال عبادت می رفت
خجل از غفلت ما سوی سعادت می رفت
گفت مستور شدن در دل پوچی هوس است
اشهد آن قدر بگو تا که بگوئیم بس است
گفت سجده رها کن که خدا آنجا نیست
دل اگر بسته ی زنجیر شود، بی جا نیست
ما شنیدیم و از این بادیه رفتیم چه سود!
آسمان رنگ دگر خواسته بودیم، نبود!
شهر در حسرت یک آیه به یغما می رفت
دیده به دنبال هوس بود و به هر جا می رفت
پیکر عاطفه دیدیم زمین گیر شده
کودکی گفت خدا نیز ز ما سیر شده
گریه از جنس دعا آب روان من و توست
ذکر «الحمد» همان نامه رسان من و توست
هر که این راه به شوق تو رود، مشکل نیست
دل اگر در پی عشق تو نباشد، دل نیست
خاتم هر چه نگین، نقش دل افروز تو باد!
سینه ها سوخته از آتش جان سوز تو باد



![]()
![]()
![]()
یه دختر ناز خوشگل زر زور ![]()

![]()




![]()

چه بغض ها که در گلو رسوب شد، نیامدی
خلیل آتشین سخن،تیر به دوش بت شکن
خدای ما دوباره سنگ و چوب شد، نیامدی
برای ما که خسته ایم و دل شکسته ایم نه
ولی برای عده ای چه خوب شد نیامدی
تمام طول هفته را به انتظار جمعه ها
دوباره صبح، ظهر، نه! غروب شد، نیامدی
بيا وقتي براي عشق هورا مي كشد احساس 
)
خدا گفت : زمین سردش است . چه کسی می تواند زمین را گرم کند؟
لیلی گفت: من
خدا شعله ای به او داد. لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت. سینه اش آتش گرفت. خدا لبخند زد. لیلی هم.
خدا گفت: شعله را خرج کن. زمینم را به آتش بکش
لیلی خودش را به آتش کشید. خدا سوختنش را تماشا می کرد
لیلی گُر می گرفت. خدا حظ می کرد. لیلی می ترسید آتشش تمام شود
لیلی چیزی از خدا خواست. خدا اجابت کرد
مجنون سر رسید. مجنون هیزم آتش لیلی شد
آتش زبانه کشید. آتش ماند. زمین خدا گرم شد
خدا گفت: اگر لیلی نبود، زمین من همیشه سردش بود
***
خدا مشتی خاک را بر گرفت. می خواست لیلی را بسازد، از خود در او دمید
و لیلی پیش از آنکه با خبر شود عاشق شد
سالیانی است که لیلی عشق می ورزد. لیلی باید عاشق باشد
زیرا خدا در او دمیده است و هر که خدا در او بدمد، عاشق می شود
لیلی نام تمام دختران زمین است؛ نام دیگر انسان
خدا گفت: به دنیایتان می آورم تا عاشق شوید. آزمونتان تنها همین است: عشق
و هر که عاشق تر آمد، نزدیک تر است. پس نزدیک تر آیید، نزدیک تر
عشق کمند من است. کمندی که شما را پیش من می آورد. کمندم را بگیرید
و لیلی کمند خدا را گرفت
خدا گفت: عشق فرصت گفتگو است، گفتگو با من
و لیلی تمام کلمه هایش را به خدا داد. لیلی هم صحبت خدا شد
خدا گفت: عشق، همان نام من است که مشتی خاک را بدل به نور می کند
و لیلی مشتی نور شد در دستان خداوند
***
خدا گفت: لیلی جستجوست . لیلی نرسیدن است و بخشیدن
خدا گفت: لیلی سخت است. دیر است و دور از دست
شیطان گفت: ساده است. همین جایی و دم دست
و دنیا پر شد از لیلی های زود. لیلی های ساده اینجایی. لیلی های نزدیک لحظه ای
خدا گفت: لیلی زندگی ست. زیستنی از نوع دیگر
***
دنیا که شروع شد زنجیر نداشت، خدا دنیای بی زنجیر آفرید
آدم بود که زنجیر را ساخت، شیطان کمکش کرد
دل، زنجیر شد، زن، زنجیر شد
دنیا پر از زنجیر شد و آدم ها همه دیوانه ی زنجیری!
خدا دنیا را بی زنجیر می خواست. نام دنیای بی زنجیر اما بهشت است
امتحان آدم همین جا بود. دستهای شیطا ن از زنجیر پر بود
خدا گفت: زنجیرهایتان را پاره کنید. شاید نام زنجیر شما عشق است
یک نفر زنجیرهایش را پاره کرد. نامش را مجنون گذاشتند
مجنون اما نه دیوانه بود و نه زنجیری. این نام را شیطان بر او گذاشت
شیطان آدم را در زنجیرمی خواست. لیلی، مجنون را بی زنجیر می خواست
لیلی می دانست خدا چه می خواهد. لیلی کمک کرد تا مجنون زنجیرش را پاره کند
لیلی زنجیر نبود. لیلی نمی خواست زنجیر باشد
لیلی ماند . زیرا لیلی نام دیگر آزادی است
قسمتی از کتاب لیلی نام تمام دختران زمین است
از عرفان نظرآهاری
تازه فهميدم خدايم اين خداست

جرم هستي قابل نيست كه با او هم كلام شود ونامي از او بر خود نشاند .
اين منم ولي نه، مني وجود ندارد ،هرچه بوده وهست اوست .
پس اين تكه گل تيره چيست و چه مي خواهد .
آه هرچه مي انديشم و به گذشته بازگشت مي كنم فقط محبت خدا را در تمام امور مي بينم .
و اگر چه غافل بوده وهستم آمده ام تا بزرگ و رسيده شوم و بازگردم.
آيا من رشد داشته ام آيا توانسته ام مركز و سر چشمه وجود را بيابم
سخت است سخت ولي من عاشق اين راهم .
خدايا تو را كجا خوانده ام كه نبودي وكجا را جستجو كردم كه نبودي وكجا
خدايا پاكي را به من عطا كن ،كه دل گرفته ام
و روحم را نوازش كن كه مجروح است.

خدا گفت: "آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويی هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمیيابد هزار سال هم به كارش نمیآيد"، آنگاه سهم يك روز زندگی را در دستانش ريخت و گفت: "حالا برو و یک روز زندگی كن."
زندگی انسان دارای طول، عرض و ارتفاع است؛ اغلب ما تنها به طول آن می اندیشیم، اما آنچه که بیشتر اهمیت دارد، عرض یا چگونگی آن است.. 


1-چرا مردها دارای وجدان پاکی هستند؟
به این دلیل که هیچ گاه از آن استفاده نمی کنند.
2-چرا مردها همیشه خوشحالند؟
چون آدم های بی خیال فقط می خندند.
3-چرا روانکاوی مردها خیلی سریع تر نسبت به خانم ها انجام می پذیرد؟
زیرا هنگامیکه زمان بازگشت به دوران کودکی فرا می رسد،مردها همان جا قرار دارند.
4-اگر یک مرد و یک زن با هم از یک ساختمان 10 طبقه به پایین بیفتند کدامیک زودتر به زمین میرسد؟
خانم.چرا که آقا راه را گم می کند.
5-شباهت آقایون با آگهی های بازرگانی چیست؟
شما نمی توانید یک کلمه از حرف های آنها را باور کنید و هیچ چیز برای زمانی بیش از 60 ثانیه دوام نمی آورد.
6-ورزش کنار دریای آقایون چیست؟
هر موقع خانمی را در بیکینی می بینند شکمهایشان را تو می دهند.
7-به یک مرد با نصف مغز چه می گویند؟
با استعداد
8-فرق بین نرخ اوراق بهادار با مردها در چیست؟
نرخ اوراق بهادار رشد می کند.
9-2 دلیلی که مردها به مسائل کاری خود فکر نمی کنند چیست؟
1-فکری ندارند 2-کاری ندارند.
10-در آمریکا به یک مرد باهوش و با استعداد چه می گویند؟
توریست.
11-اگر آقایون هم باردار می شدند آنوقت چه میشد؟
خدمات پزشکی در مغازه های خواروبار فروشی هم ارائه می شد.
12-آیا شنیده اید که مردی مدال طلای المپیک را از آن خود ساخت؟
او بعدا آنرا برنز رنگ کرد.
13-یک وضعیت غیر قابل کنترل چیست؟
144 مرد در یک اتاق.
14-برای درست کردن پاپ کرن به چند مرد نیاز است؟
3 تا.یک نفر ماهیتابه را بر روی گاز نگه میدارد و دو نفر دیگر گاز را تکان میدهند تا گرما به تمام سطح ماهیتابه برسد.
15-آقایون لباس هایشان را چگونه دسته بندی می کنند؟
"کثیف" و "کثیف اما قابل پوشیدن"
16-زمان با ارزش مردها در کنار همسرانشان چگونه می گذرد؟
ملافه را روی سرشان می کشند و می گویند "تو خیلی نازی عزیزم"
17-شما به مردی که همه چیز دارد چه میدهید؟
زنی که به او نشان دهد چگونه می تواند از آنها استفاده کند.
18-چرا عنکبوت های سیاه پس از جفت گیری،جفت خود را می کشند؟
به این خاطر که می خواهند قبل از شروع خرخر جلوی آنرا بگیرند.
19-چرا مردان تنها در نیمی از زندگی خود با بحران مواجه هستند؟
زیرا آنها در تمام طول زندگی خود در دوران نوجوانی به سر می برند.
20-آینده نگری یک مرد چگونه مشخص می شود؟
به جای یک بطری،2 بطری مشروب خریداری کند.
21-چرا مردها به دنبال خانمهایی هستند که هیچ گاه قصد ازدواج با آنها را ندارند؟
به همان دلیلی که آدمها ماشینی را دنبال می کنند که هیچ گاه نمی توانند در آن رانندگی کنند.
22-شما با مرد مجردی که تصور می کند بهترین هدیه خدا نصیب او شده چه می کنید؟
او را مبادله می کنیم.
23-چرا آقایون مجرد جذب خانم های با هوش می شوند؟
دو چیز مخالف نسبت به هم کشش دارند.
24-شباهت آقایون با ماشین چمن زنی در چیست؟
هر دو خیلی سخت به کار می افتند.در هنگام کار سر و صدای زیاد ایجاد می کنند و حتی نیمی از وقت را هم نمی توانند به درستی کار کنند.
25-نازکترین کتاب دنیا چه نام دارد؟
چیزهایی که مردان در مورد زنان می دانند...



به قول فائزه خانم گل و گلاب...!!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
کم کم عکسها بالا میاد...صورتت رو می بری جلوتر...یه کم هم اولش ادعای غیرتت میاد رو کار...دو تا لااله الا الله و استغفروالله میگی و زل میزنی به عکسا...خیال میکنی با این کارا دیگه...![]()
![]()
بعد پشیمون میشی و دو تا از اون آب دارهاشو نثاره یارو می کنی که بی ناموسی کرده!![]()
اینارو که گفتی و خیالت از جات تو جهنم راحت شد؛![]()
و با یه گل بهار نمیشه و این حرفا...![]()
و حتی حاضرن ناموس خودشونه به بهای کم بفروشن!![]()
![]()
![]()

مصر: درس مي خواند و هر از گاهي بر عليه حسني مبارک، در و پنجره دانشگاهش را مي شکند!
هند: او پس از چند سال درس خواندن عاشق دختر خوشگلي مي شود و همزمان برادر دوقولويش که سالها گم شده بود را پيدا مي کند. سپس ماجراهاي عاشقانه واکشني(ACTION) پيش مي آيد و سرانجام آندو با هم عروسي مي کنند و همه چيز به خوبي و خوشي تمام مي شود!
عراق: مدام به تير ها و خمپاره هاي تروريست ها جاخالي مي دهد ودر صورت زنده ماندن درس مي خواند!
چين: درس مي خواند و در اوقات فراغت مشابه يک مارک معروف خارجي را مي سازد و با يک دهم قيمت جنس اصلي مي فروشد!
اسرائيل: بيشتر واحدهايي که او پاس کرده، عملي است او دوره کامل آموزشهاي رزمي و کماندويي را گذرانده! مادرزادي اقتصاد دان به دنيا مي آيد!
گينه بي صاحاب!: او منتظر است تا اولين دانشگاه کشورش افتتاح شود تا به همراه بر و بچ هم قبيله اي درس بخواند!
کوبا: او چه دلش بخواهد يا نخواهد يک کمونيست است و بايد باسواد باشد و همينطور بايد براي طول عمر فيدل کاسترو و جزجگر گرفتن جميع روساي جمهوري امريکا دعا کند!
پاکستان: او بشدت درس مي خواند تا در صورت کسب نمره ممتاز، به عضويت القاعده يا گروه طالبان در بيايد!
اوگاندا: درس مي خواند و در اوقات بيکاري بين کلاس؛ چند نفر از قبيله توتسي را مي کشد!
انگليس: نسل دانشجوي انگليسي در حال انقراض است و احتمالا تا پايان دوره کواترناري!! منقرض مي شود ولي آخرين بازماندگان اين موجودات هم درس مي خوانند!
ايران: عاشق تخم مرغ است! سرکلاس عمومي چرت مي زند و سر کلاس اختصاصي جزوه می نویسد! سیاسی نیست ولی سیاسی ها را دوست دارد. معمولا لیگ تمام کشورهای بالا را دنبال می کند! عاشق عبارت «خسته نباشید» است، البته نیم ساعت مانده به آخر کلاس! هر روز دوپرس از غذای دانشگاه را می خورد و هر روز به غذای دانشگاه بد و بیراه می گوید! او سه سوته عاشق می شود! اگر با اولی ازدواج کرد که کرد، و الا .... عاشق شدن و فارغ شدن او بارها تکرار می شود! جزء قشر فرهیخته جامعه محسوب می شود ولی هنوز دلیل این موضوع مشخص نشده که چرا صاحبخانه ها جان به عزرائیل می دهند ولی خانه به دانشجوی پسر نمی دهند! (فهمیدین به منم بگین) او چت می کند! خیابان متر می کند، ودر یک کلام عشق و حال می کند! همه کار می کند جز اینکه درس بخواند نسل دانشجوی ایرانی درسخوان در خطر انقراض است! از من می شنوین بی خیال دانشگاه بشین بهتره (تفریحات بهتر و کم دردسرتر هست)خود دانید. 
آفرین دمت گرم نه فهمیدم هک کردن هم بلدی
تازه از تخم در اومدی جوجه هکر عزیز .

![]()


که دگر فرصت دیدار شما، نیست مرا
نوبت من چو رسید، رخصت یک دم دیگر، چو نبود
مهربانی آمد، دفتر بودن در بین شما را آورد
نام من را خط زد و به من گفت که باید بروم
من به او میگفتم، کارهایی دارم، ناتمامند هنوز
او به آرامی گفت: فرصتی نیست دگر
و به لبخندی گفت: وقت تمام است، ورق ها بالا
هر چه در کاغذ این عمر نوشتی، تو، بس است
وقت تمام است عزیز، برگه ات را تو بده
منتظر باش که تا خوانده شود، نمره ات را تو بگیر
من به او میگفتم: مادرم را تو ببین، نگران است هنوز
تاب دوری مرا، او ندارد هرگز
خواهرم، نام مرا میگوید، پدرم اشک به چشمش دارد
نیمی از شربت دیروز، درون شیشه ست
شاید آن شربت فردا و یا قرص جدید
معجزاتی بکند، حال من خوب شود
بگذریم از همه اینها ،راستی یادم رفت
کارهایی دارم، ناتمامند هنوز
من گمان میکردم،
نوبت من به چنین سرعت و زودی نرسد
من حلالیت بسیار، که باید طلبم
من گمان میکردم، مثل هر دفعه قبل
باز برمیخیزم، من از این بستر بیماری و تب
راستی یادم رفت، من حسابی دارم، که نپرداخته ام
قهرهایی بوده ست،که مرا فرصت آشتی نشده ست
می توانی بروی؟ چند صباحی دیگر، فرصتی را بدهی؟
او به آرامی میگفت: این دگر ممکن نیست
و اگر هم بشود، وعده بعدی دیدار تو باز
بار تو سنگینتر و حسابی بسیار،که نپرداخته ای
دم در منتظرم، زودتر راه بیفت
روح مهمان تنم، چمدانش برداشت
گونه کالبدم را بوسید
پیکر سردم، بر جای گذاشت
رفت تا روز حساب، نمره اش را بدهند
چشم من خیره به دیوار، بماند
دست من از لبه تخت، به پایین افتاد
قلبم آرام گرفت، نفسی رفت و دگر باز نیامد هرگز
دکتری هم آمد، با چراغی که به چشمم انداخت
گوشی سرد که بر سینه فشرد و سکوتی که شنید
خبر رفتن من را، به عزیزانم داد
وه چه غوغایی شد، یک نفر جیغ کشید
خواهرم پنجره را بست، که سردم نشود
یک نفر گفت: خبر باید داد که فلانی هم رفت
مادرم گوشه تخت زانو زد، سر من را به بغل سخت فشرد
چشم هایم را بست،گفت ای طفلک مادر اکنون، میتوانی که بخوابی آرام
یاد آن بچگی ام افتادم،که مرا میخواباند
باز خواباند مرا،گر چه بی لالایی
پدرم دست مرا سخت فشرد، وخداحافظی تلخی کرد
خواهرم اشک به چشم، ساک من را بست
رادیویی کوچک، و لباسی که خودش هدیه نمود
شیشه قرص و دوا، و به تردیدی، انگشتری ام را نستاند
جانمازم بوسید، گوشه ساک نهاد
و برادر آمد، کاش یک ساعت قبل آمده بود
قبل از آنکه مادر، چشمهایم را بست
او صدایم میکرد، که چرا خوابیده ام، اندکی برخیزم،
تا که جبران کند او
اشک بر روی پتو میبارید
گل مهری دیگر، به چنین بارش ابر،
فرصت رویش بر سینه ندارد، افسوس
یک نفر آمد او را برداشت و به او گفت تحمل باید
راستی هم که برادر خوب است
من که مدتها بود گرمی دست برادر را،
احساس نمی کردم هیچ
باورم شد که مرا میخواند و دلش سخت مرا می خواند
یک نفر تسلیتی داد و، مرا برد که برد
صبح فردا همگی جمع شدند، با لباسانی سیاه و نگاهانی
سرخ پیکرم را بردند و سپردند به خاک
خاک این موهبت خالق پاک
چه رفیقان عزیزی که بدین راه دراز
بر شکوه سفر آخرتم، افزودند
اشک در چشم، کبابی خوردند
قبل نوشیدن چای، همه از خوبی من میگفتند
ذکر اوصاف مرا، که خودم هیچ نمی دانستم
نگران بودم من، که برادر به غذا میل نداشت
دست بر سینه دم در استاد و غذا هیچ نخورد
راستی هم که برادر خوب است
گر چه دیر است، ولی فهمیدم
که عزیز است برادر، اگر از دست برود
و سفرباید کرد، تا بدانی که تو را میخواهند
دست تان درد نکند، ختم خوبی که به جا آوردید
اجرتان پیش خدا
عکس اعلامیه هم عالی بود، کجی روبان هم، ایده نابی بود
متن خوبی که حکایت می کرد
که من خوب عزیز
ناگهانی رفتم و چه ناکام و نجیب
دعوت از اهل دلان، که بیایند بدان مجلس سوگ
روح من شاد کنند و تسلی دل اهل حرم
ذکر چند نام در آن برگه پر سوز و گداز
که بدانند همه، ما چه فامیل عظیمی داریم
رخصتی داد حبیب، که بیایم آنجا
آمدم مجلس ترحیم خودم، همه را میدیدم
همه آنهایی، که در ایام حیات، من نمی دیدمشان
همه آنهایی که نمی دانستم،
عشق من در دلشان ناپیداست
واعظ ا ز من می گفت، حس کمیابی بود
از نجابت هایم، از همه خوبیهام
و به خانم ها گفت: اندکی آهسته
تا که مجلس بشود سنگین تر
سینه اش صاف نمود و به آواز بخواند:
" مرغ باغ ملکوتم نی ام از عالم خاک
چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم"
راستی این همه اقوام و رفیق
من خجل از همه شان
من که یک عمر گمان میکردم تنهایم و نمی دانستم
من به اندازه یک مجلس ختم، دوستانی دارم
همه شان آمده اند، چه عزادار و غمین
من نشستم به کنار همه شان
وه چه حالی بودم، همه از خوبی من میگفتند
حسرت رفتن ناهنگامم، خاطراتی از من،
که پس از رفتن من ساخته اند
از رفاقت هایم، از صمیمیت دوران حیات
روح منم غلغلکش می آمد
گر چه این مرگ مرا برد ولی، گوییا مرگ مرا،
یاد این جمله رفیقان آورد
یک نفر گفت چه انسان شریفی بودم
دیگری گفت فلک گلچین است، خواست شعری خواند،
که نیامد یادش
حسرت و چای به یک لحظه، فرو برد رفیق
دو نفر هم گفتند: این اواخر دیدند، که هوای دل من، جور
دیگر بودست
اندکی عرفانی و کمی روحانی
و بشارت دادم که سفر نزدیک است
شانس آوردم من، مجلس ختم من است
روح را خاصیت خنده، نبود
یک نفر هم میگفت: من و او، وه چه صمیمی بودیم
هفته قبل به او، راز دلم را گفتم
و عجیب است مرا، او سه سال است که با من قهر است
یک نفر ظرف گلابی آورد، و کتاب قرآن
که بخوانند کتاب و ثوابش برسانند به من
گر چه برداشت رفیق، لای آن باز نکرد
و ثوابی که نیامد بر ما
یک نفر فاتحه ای خواند مرا، و به من فوتش کرد
اندکی سردم شد
آن که صد بار به پشت سر من، غیبت کرد
آمد آن گوشه نشست، من کنارش رفتم
اشک در چشم، عزادار و غمین
چه غریب است مرا، آن هر روز پیامش دادم
تا بیاید، که طلب بستانم
و جوابی نفرستاد و نیامد هرگز
آمد آنجا دم در، با لباس مشکی، خیره بر قالی ماند
گر چه خرما برداشت، هیچ ذکری نفرستاد ولی
و گمان کردم من، من از او خرده ثوابی، نتوانم که ستاند
آن ملک آمد باز، آن عزیزی که به او گفتم من،
فرصتی میخواهم
خبر آورد مرا، میشود برگردی
مدتی باشی، در جمع عزیزان خودت
نوبت بعد تو را خواهم برد
روح من رفت کنار منبر، و به آرامی به واعظ فهماند
اگر این جمع مرا میخواهند
فرصتی هست مرا، میشود برگردم
من نمیدانستم این همه قلب مرا میخواهند
باعث این همه غم خواهم شد
روح من طاقت این گریه، ندارد هرگز
زنده خواهم شد باز
واعظ آهسته بگفت، معذرت می خواهم
خبری تازه رسیده ست مرا
گوییا شادروان مرحوم، زنده هستند هنوز
خواهرم جیغ کشید و غش کرد
و برادر به شتاب، مضطرب، رفت که رفت
یک نفر گفت، که تکلیف مرا روشن کن
اگر او زنده هنوز است، که باید برویم
اگر او مرد، خبر فرمایید، تا که خدمت برسیم
مجلس ختم عزیزی دیگر، منعقد گردیده
رسم دیرین این است، ما بدانجا برویم، سوگواری بکنیم
عهد ما نیست، به دیدار کسی، کو زنده ست، دل او شاد کنیم
کار ما شادی مرحومان است
نام تکلیف الهی به لبم بود، چه بود؟
آه یادم آمد
صله مرحومان!!!
واعظ آمد پایین، مجلس از دوست تهی گشت، عجیب
صحبت زنده شدن چون گردید، ذکر خوبی هایم،
همه بر لب خشکید
ملک از من پرسید، پاسخت چیست بگو؟
تو کنون می آیی؟ یا بدین جمع رفیقان خودت، می مانی؟
چه سوال سختی، بودن و رفتن من در گرو پاسخ آن
زنده باشم بی دوست، مرده باشم با دوست
زنده باشم تنها، مرده در جمع رفیقان عزیز
ناله ای زد روحم
و از آن خیل عزادار و سیه پوش و عزیزم، پرسید:
چرا رنگ لباس ذکر خوبی ها، سیه باید؟
چرا ما در عزای یکدگر، از عشق می گوییم؟
به جای آنکه در سوگم، مرا دریابی از گریه
کنون هستم، مرا دریاب با یک قطره لبخند
چه رسم ناخوشایندی ست، در سوگ عزیزان یادشان کردن
و بعد از مرگ یکدیگر، به نیکی ذکر هم گفتن
اگر جمع میان زندگی با دوست ممکن نیست،
تو را می خواهمت، ای دوست
جوابم بشنو ای دنیا
نمی خواهم تو را بی دوست
خوشا بودن کنار دوست، خوشا مردن کنار دوست
يك نفر در دل شب؛
يك نفر در دل خاك؛
يك نفر همدم خوشبختي هاست؛
يك نفر همسفر سختي هاست؛
چشم تا باز كنيم؛
عمرمان ميگذرد؛
. ...ما همه همسفريم 
اگر مرد شبها تا صبح بيرون از منزل بماند ، «مهماني» بوده است ولي اگر زن بعد از غروب آفتاب به منزل بياد «ددر» رفته بوده و رفيق دارد
اگر مرد با خشونت صحبت کند «لحن مردانه» دارد و اگر زن با خشونت حرف بزند «بي ادب و دريده» است
اگر مرد ضيف النفس و سهل انگار باشد «جوانمرد» است ولي اگر زن بردبار و با گذشت باشد «بي عرضه و شلخته» است
اگر مرد ساعتها با کسي در گوشي صحبت کند «کسب اخبار» است و اگر زني قدری حرف بزند «وراج» است
اگر مرد در حضور ديگران به زنش محبت کند و او را ببوسد «مهربان و وفادار» است ولي اگر زن اينکار را بکند «بي حيا» است
اگر مرد پر خور باشد «خوش اشتهاء» است ولي اگر زن پر خور باشد «شکمو» است
اگر مرد چهل سال داشته باشد «جوان» است و اول چلچليش ولي اگر زني سي و پنج سال بيشتر داشته باشد «مادر فولاد زره» است
اگر مرد خراّج باشد «دست و دل باز است» و اگر زني خراّج از آب در بيايد «خانه خراب کن» است
اگر مرد خسيس باشد «مقتصد و صرفه جو» است و اگر زن بخيل باشد «گدا» است
اگر مرد موهايش سفيد شده باشد «پخته و موقر» است ولي اگر زن موهايش قدری خاکستری باشد «عجوزه و پير کفتار» است
اگر مرد کم حرف باشد «متين و سنگين» است ولي اگر زن کم حرف بزند «از خود راضي و اخمو» است 



















